خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
نازی
آرشیو شده ها
تیر ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
لینک دوستان
عزلت نشين کوی دوست
دل نوشته های کيانوش
دل خسته عشق
دلشکسته
زندگی را هر کونه بنگری زيباست
نی لا
عاشقانه های ستاره
عشق
پايان ثانيه
بهترين حرفهای دخترا و پسرا
جهنمت مبارک
زندگی آب روان است روان می گذرد
زيبا ترين گناه
سرزمين آرزو ها
هر کسی هم نفسم شد دست آخر قفسم شد
محصول تنهايی
نغمه ی اشک مرا گوش خدا ميشنود
شعرـ عکس ـ داستان
درد دلهاي دو دانشجو
خانه ي دوست كجاست
چيزي شبيه باران
بودنم در نبودنت جان مي سپارد
دختري از تبار ماه هفت
هستم تا كه باشم حتي اگر تنهاي تنها
بابا کوهی ـشيراز
روانگر لحظه ها
بغض انتظار من و تو
جوجه طلايی
شراب دل
قاصدک
آسمان سياه عشق
تيغچه
سلام کسی که تو دلم درخشيد ديگه دوست ندارم بخشيد
ستاره های سربی
واگويه های يک کولی
آخ دلم!نشکنی ها
شما که غريبه نيستيد
سوخته دلان
پیدای پنهان
از آغوش تو تا معراج پرواز
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
بگو آخر من با تو چه کردم؟![]()
از آن زمان که رفتی مدتی میگذرد ولی هنوز هنوز یاد چشم هایت شب ها در دلم غوغایی به پا می کندهیچ وقت نمی توانم نگاهت را فراموش کنم و حرف هایی که در آن روز برفی زیر بارش برف برای آخرین بار شندم ؛ چقدر آدم ها راحت همدیگر را فراموش می کنند ولی نمی دانم چه کسی یاد تو را از دلم خواهد شست . مدت هاست که شب و روز ندارم ؛ دنیا برایم فقط رنگ سیاهی پیدا کرده و فقط شب روز می کنم تا دوباره وقت خواب به چشمانت شب بخیر گویم .نمی دانم چرا رفتی ، چرا از اول آمدی ؟ چرا سوزاندی و چرا در آن روز برفی خاکسترم را به باد دادی ؟ سنگدل بودن این قدر راحت است ؟! حتی خبری هم نگرفتی؟
نگفتی کسی که من وارد زندگیش شدم ، من عاشقش کردم ، حال چه خاکی را بر سر می ریزد حتی نگاه نکردی که از دوری تو چگونه موهایش دونه دونه سفید شد.چگونه همه اون لبخند ها تبدیل به اشک هایی شد که در باد و باران به قاصدکی سپردم تا پیش تو بیاید و حال ِ دل ِ تنگم را برای تو بازگو کند. هیچ وقت نتونستم باور کنم که دستان تو در دستان فردی دیگر است. یادت هست گفتی ما را هیچ کس نمی تواند از هم جدا کند مگر اینکه خدا ، جون ما را بگیرد ؛ ولی دیدی که چه راحت مرا تنها گذاشتی و فقط برایم یک دل مرده و یک پیری زودرس به یادگار گذاشتی.امیدوارم که خدایت ببخشایدت !
وجدان و غیرت گوهر گم شده ای میان دست های آدم ها شده است. ای کاش کمی هم به دنبال به دست آوردن گم شده ها می رفتیم. ای کاش رسم وفا را از بی وفایی روزگار می آموختیم ؛ ای کاش کمی هم عاشق بودیم.ای کاش کمی لبخند هایمان منحصر به ارزش و مقام انسان ها نبود . ای کاش آدم ها را به خوشی های روزگار نمی فروختیم .
نمی دانم کدامین ارزش و کدامین مقام چشمان تو را فریفت که قلب عاشقم را به باد و باران سپردی.به کدامین گناه زندگی ام را تباه کردی.
دلم برای نگاهش دوباره لک زده است
و بی خیال که عمری به من کلک زده است
قمار عشق و این همه شکست تکراری
دوباره بی بی دل را ، حریف ، تک زده است
نمی توان خفه کرد مردی را
که حرف دلش را به قاصدک زده است

در آینه به خودم نگاه می کنم
خیره می مانم و بهت زده
زیر لب زمزمه می کنم چه آشنای غریبی
از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ می خوانم
و در چروک چهره ام هزار دیروز رفته از دست را می بینم
چه چیز مانده برایم از آن همه عذاب و اشک و ماتم
هیچ جز چهره ای پیر و شکست خورده
جز نگاهی همچنان منتظر
و جر خاطراتی که مشتی خاک گرفته
هچون کرم ابریشم که برگ می خورد و بزرگ می شود
لحظه لحظه این زندگی مرا می خورد و من هر روز نحیف تر از روزهای دگر
و امروزم آشفته تر و سردتر از هر دیروزی
اما در این همه سردی آنچه که هیزم گرمی است و تنم را از سرما می رهاند
چهره محو توست چرا که دیگر خوب به یاد نمی آرمت اما بدون به یاد آوردن چهره ات هم هنوز عاشقت مانده ام
و اشکهایم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سینه پوسیده ام شستشو می دهند
دیگر هیچ هراسی نیست چرا که دیگر اندکی دقیقه بیشتر نمانده است به وصال همیشگی تنم با خاک
دیگر نه منتظر می شوم نه می خروشم تنها نظاره می کنم
آری نظاره می کنم این سرنوشت رفته از دست را
و رهایم رهاتر ازهر اندیشه آزادی که هیچ مقصدی در پیش ندارد
و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار می کند
پلک فرو می بندم و باز هم در سکوتی مبهم تو را به یاد می آرم
آری برای همیشه به تو فکر می کنم
چرا که هر گاه پلک بر می بندم جر تو هیچ چیز آرامشم را تضمین نمی کند
پس برای ابد پلک فرو می بندم از این همه تشویش تا در آرمشی شگرف از خیال تو آسوده بخوابم
زندگی سه چیز است:اشکی که خشک می شود لبخندی که محو می شود و یادی که می ماند و فراموش نمی شود
پيام هاي ديگران () link شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - نازی
![]()
همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من و تو یا تو یا مرگ همین......
و بدینسان من و تو هم قسم آیه شدیم
یادته اون دو پرستو که به صد عشق و امید
زیر شیروونی بقال گذر ، خونه عشق بنا می کردند...
و تو آنروز یکی را کشتی
جفت بیچاره او همه جا سر میزد ، همه جا می نالید ، تا بیابد اثر گمشده اش
دل بیچاره ام از شومی اینکار گواهی میداد
و به ناچار در آن تنگ غروب ، بر در بقعه شهزاده حسن.....
صورتم را به زمین می سودم ، تا خداوند بجای تو مرا به غم و رنج گرفتار کند...
و من امروز عیان میبینم......که دعای دل بیچاره من....مستجاب در شهزاده شده...
تو در آن رخت سپید...با دو صد عشق و امید...عازم خانه بختت شده ای....
همه جا هلهله و شادی و شور...همه جا غرق به نور....دست زیبای تو در دست جوان دگریست
و دل تنگ من از غصه چو یک کاسه خون.....از کنارم چو غریبان دگر میگذری...
خوش و بش میکنی و میپرسی....:::که چرا غمگینی؟؟؟به چه می اندیشی؟؟؟
تو بگو ای همه هستی تو بگو....تو بگو من به چه می اندیشم؟؟؟
یاد شهزاده حسن می افتم یاد آن لحظه در آن تنگ غروب...
که از اعماق دلم صورتم را به زمین می سودم....
به پرستو که چو من جفت خود از دستش داد.....
به همان لحظه تلخ که پرستو همه جا سر میزد....
تا بیابد اثر گمشده اش.....
به همان لحظه که از شومی اینکار تو می ترسیدم....
به همان لحظه که بر وحشت من خندیدی....
به همان لحظه که گفتی من و تو کی زن و شوهر میشیم....
به همان لحظه که گفتی به همین شاه غریب...
تا پسین لحظه مرگ....
من و تو....
یا تو....
یا مرگ همین.....
تو بگو من به چه می اندیشم.....تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو...
به همین آسانی
غصه....قصه ما
یادت رفت.......
هوای رود شدن داشت قطره ام امـا
خلاصه ساده بگویم پرستوها رفـتند
مرا بـبخش که این شعرهای تکراری
با قلموی سکوت
می کشم نقش تو را بر ديوار
نقشی از لحظه خوب ديدار
و به آن رنگ وفا خواهم زد
بعد از آن با قلم ساده عشق
می نويسم که دلم آينه بود
در نبود تو به پای تو نشست
می نويسم که غرور و دل من
زير پای تو برای تو شکست

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....
چشمانت نگاه کردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به ارامی از من فاصله
گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم
و در دل با خود می گفتم :ای کاش تو
لحظه ای فقط لحظه ای می اندیشیدی که
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن

لحظه ها در گذرند...
هر اولي را آخريست و هر شروعي را پاياني است.
مدتهاست از اولين واژه اي كه در اين صفحه از دنياي مجازي ثبت شد مي گذرد و امشب آخرين واژه ها را بر آن مي نگارم.
خداحافظ
شايد روزي شروعي ديگر آغازشود. دوستون دارم. 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نازی
مرا از چه می ترسانی!
که سال هاست تنهايم
و به تنهايی،مانوس ،تا ابد
می خواهی بروی؟
ـ برو ملالی نيست
خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم
در هر قسمت 2 جاي پا ديدم
يكي متعلق به من و ديگري به خدا
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم
به جاي پا روي شن نگاه كردم
ديدم كه چندين زمان در زندگيم
فقط يك جاي پا بيشتر نيست
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم
هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟
خدا فرمود: فرزند عزيزم
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......
پيام هاي ديگران () link یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦ - نازی


