Teddy Bear

عشق دروغین


 

                     بگو آخر من با تو چه کردم؟Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
           

از آن زمان که رفتی مدتی میگذرد ولی هنوز هنوز یاد چشم هایت شب ها در دلم غوغایی به پا می کندهیچ وقت نمی توانم نگاهت را فراموش کنم و حرف هایی که در آن روز برفی زیر بارش برف برای آخرین بار شندم ؛ چقدر آدم ها راحت همدیگر را فراموش می کنند ولی نمی دانم چه کسی یاد تو را از دلم خواهد شست . مدت هاست که شب و روز ندارم ؛ دنیا برایم فقط رنگ سیاهی پیدا کرده و فقط شب روز می کنم تا دوباره وقت خواب به چشمانت شب بخیر گویم .نمی دانم چرا رفتی ، چرا از اول آمدی ؟ چرا سوزاندی و چرا در آن روز برفی خاکسترم را به باد دادی ؟ سنگدل بودن این قدر راحت است ؟! حتی خبری هم نگرفتی؟
نگفتی کسی که من وارد زندگیش شدم ، من عاشقش کردم ، حال چه خاکی را بر سر می ریزد حتی نگاه نکردی که از دوری تو چگونه موهایش دونه دونه سفید شد.چگونه همه اون لبخند ها تبدیل به اشک هایی شد که در باد و باران به قاصدکی سپردم تا پیش تو بیاید و حال ِ دل ِ تنگم را برای تو بازگو کند. هیچ وقت نتونستم باور کنم که دستان تو در دستان فردی دیگر است. یادت هست گفتی ما را هیچ کس نمی تواند از هم جدا کند مگر اینکه خدا ، جون ما را بگیرد ؛ ولی دیدی که چه راحت مرا تنها گذاشتی و فقط برایم یک دل مرده و یک پیری زودرس به یادگار گذاشتی.امیدوارم که خدایت ببخشایدت !
وجدان و غیرت گوهر گم شده ای میان دست های آدم ها شده است. ای کاش کمی هم به دنبال به دست آوردن گم شده ها می رفتیم. ای کاش رسم وفا را از بی وفایی روزگار می آموختیم ؛ ای کاش کمی هم عاشق بودیم.ای کاش کمی لبخند هایمان منحصر به ارزش و مقام انسان ها نبود . ای کاش آدم ها را به خوشی های روزگار نمی فروختیم .
نمی دانم کدامین ارزش و کدامین مقام چشمان تو را فریفت که قلب عاشقم را به باد و باران سپردی.به کدامین گناه زندگی ام را تباه کردی.


دلم برای نگاهش دوباره لک زده است

و بی خیال که عمری به من کلک زده است

قمار عشق و این همه شکست تکراری

دوباره بی بی دل را ، حریف ، تک زده است

نمی توان خفه کرد مردی را

که حرف دلش را به قاصدک زده است

                                              Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٧ - نازی

 

در آینه به خودم نگاه می کنم
خیره می مانم و بهت زده
زیر لب زمزمه می کنم چه آشنای غریبی
از چشمان اشک آلودم هزار قصه تلخ می خوانم
و در چروک چهره ام هزار دیروز رفته از دست را می بینم
چه چیز مانده برایم از آن همه عذاب و اشک و ماتم
هیچ جز چهره ای پیر و شکست خورده
جز نگاهی همچنان منتظر
و جر خاطراتی که مشتی خاک گرفته
هچون کرم ابریشم که برگ می خورد و بزرگ می شود
لحظه لحظه این زندگی مرا می خورد و من هر روز نحیف تر از روزهای دگر
و امروزم آشفته تر و سردتر از هر دیروزی
اما در این همه سردی آنچه که هیزم گرمی است و تنم را از سرما می رهاند
چهره محو توست چرا که دیگر خوب به یاد نمی آرمت اما بدون به یاد آوردن چهره ات هم هنوز عاشقت مانده ام
و اشکهایم هر روز مزار کهنه خاطرات را در سینه پوسیده ام شستشو می دهند
دیگر هیچ هراسی نیست چرا که دیگر اندکی دقیقه بیشتر نمانده است به وصال همیشگی تنم با خاک
دیگر نه منتظر می شوم نه می خروشم تنها نظاره می کنم
آری نظاره می کنم این سرنوشت رفته از دست را
و رهایم رهاتر ازهر اندیشه آزادی که هیچ مقصدی در پیش ندارد
و دل کنده ام از هر چه که مرا به بودن وادار می کند
پلک فرو می بندم و باز هم در سکوتی مبهم تو را به یاد می آرم
آری برای همیشه به تو فکر می کنم
چرا که هر گاه پلک بر می بندم جر تو هیچ چیز آرامشم را تضمین نمی کند
پس برای ابد پلک فرو می بندم از این همه تشویش تا در آرمشی شگرف از خیال تو آسوده بخوابم

www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com
    

 زندگی سه چیز است:اشکی که خشک می شود لبخندی که محو می شود و یادی که می ماند و فراموش نمی شود

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٧ - نازی

 

                                           www.jointaranehha.blogfa.com
  

همین شاه غریب تا پسین لحظه مرگ من و تو یا تو یا مرگ همین......
و بدینسان من و تو هم قسم آیه شدیم
یادته اون دو پرستو که به صد عشق و امید
زیر شیروونی بقال گذر ، خونه عشق بنا می کردند...
و تو آنروز یکی را کشتی
جفت بیچاره او همه جا سر میزد ، همه جا می نالید ، تا بیابد اثر گمشده اش
دل بیچاره ام از شومی اینکار گواهی میداد
و به ناچار در آن تنگ غروب ، بر در بقعه شهزاده حسن.....
صورتم را به زمین می سودم ، تا خداوند بجای تو مرا به غم و رنج گرفتار کند...
و من امروز عیان میبینم......که دعای دل بیچاره من....مستجاب در شهزاده شده...
تو در آن رخت سپید...با دو صد عشق و امید...عازم خانه بختت شده ای....
همه جا هلهله و شادی و شور...همه جا غرق به نور....دست زیبای تو در دست جوان دگریست
و دل تنگ من از غصه چو یک کاسه خون.....از کنارم چو غریبان دگر میگذری...
خوش و بش میکنی و میپرسی....:::که چرا غمگینی؟؟؟به چه می اندیشی؟؟؟
تو بگو ای همه هستی تو بگو....تو بگو من به چه می اندیشم؟؟؟
یاد شهزاده حسن می افتم یاد آن لحظه در آن تنگ غروب...
که از اعماق دلم صورتم را به زمین می سودم....
به پرستو که چو من جفت خود از دستش داد.....
به همان لحظه تلخ که پرستو همه جا سر میزد....
تا بیابد اثر گمشده اش.....
به همان لحظه که از شومی اینکار تو می ترسیدم....
به همان لحظه که بر وحشت من خندیدی....
به همان لحظه که گفتی من و تو کی زن و شوهر میشیم....
به همان لحظه که گفتی به همین شاه غریب...
تا پسین لحظه مرگ....
من و تو....
یا تو....
یا مرگ همین.....
تو بگو من به چه می اندیشم.....تو بگو ای که عروس دگرانی تو بگو...
به همین آسانی
غصه....قصه ما
یادت رفت.......

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ - نازی

 

 !!!!خسته شدم........بـبخش
چقدر خسته ام از ماندن  کنار  خودم
و ایستاده ام اکنون کنار  دارِ خودم
 
دویـدم و نـرسـیـدم بـه آن پیـشـیـنم 
کنـار راه نشـستم بـه انتظار خودم

 
هوای  رود شدن داشت قطره ام امـا
نـشد و قـرق شدم میان سیل  خودم

 
خلاصه ساده بگویم پرستوها رفـتند
و مانده ام چه عبث میان  تار خودم

 
مرا بـبخش که این شعرهای تکراری
  فقط رواست بخوانم سر ِ مزار خودم

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٦ - نازی

 

با قلموی سکوت

می کشم نقش تو را بر ديوار 
                                     نقشی از لحظه خوب ديدار

و به آن رنگ وفا خواهم زد 
                                     بعد از آن با قلم ساده عشق

می نويسم که دلم آينه بود
                                     در نبود تو به پای تو نشست

 می نويسم که غرور و دل من

                                    زير پای تو برای تو شکست

                                                 www.hamtaraneh.com

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٦ - نازی

 

در پناه سایه نیمه لرزان یک شمع برایت مینویسم.....

غریبی بد دردیست.....من تو را می خواهم....نه هیچ چیز دیگر را....
میان این همه اشنا من بی تو غریبه ام....تو در حال عبوری از من از
 خاطره هایت از گذشته ها....می دانم که طاقت نداری که باور کنی
من این همه ماه، برای دیدنت صبوری کردم.....
اما باور کن با صد هزار دریا هم نم توانی نفرت گذر اینهمه روزها و
هفته ها را از دلم پاک کنی....هیچ چیز جز با تو بودن ان همه قصه را
 فراموشم نمیکند....
 
hamtaraneh.com
همیشه در عجب بودم که چرا
در جاده عشق پا به پایم
نمی امدی حتی وقتی که آهسته و پیوسته می رفتم
امروز فهمیدم
ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦ - نازی

آخرین دیدار

در اخرین لحظه دیدار به
چشمانت نگاه کردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو یا بی تو بهاریست
همان لبخندی که توان را
از من می ربود بر لبانت
زینت بست.
و به ارامی از من  فاصله
گرفتی بی هیچ کلامی.
من خاموش به تو نگاه می کردم
و در دل با خود می گفتم :ای کاش تو
 لحظه ای فقط لحظه ای  می اندیشیدی که
اسمان بهاری یعنی ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهانی
و این جمله ،جمله ای
بود بدتر از هر خواهش
برای ماندن و تمنایی
بود برای با او بودن
www.hamtaraneh.com

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٦ - نازی

 

لحظه ها در گذرند...

هر اولي را آخريست و هر شروعي را پاياني است.

مدتهاست از اولين واژه اي كه در اين صفحه  از دنياي مجازي ثبت شد مي گذرد و امشب آخرين واژه ها را بر آن مي نگارم.Upgrade your email with 1000's of emoticon icons 

               خداحافظ

شايد روزي شروعي ديگر آغازشود.                  دوستون دارم.     www.t a r a n e h h a g r o u p s.blogfa.com           

          Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

                                       Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نازی

 

مرا از چه می ترسانی!

که سال هاست تنهايم

           و به تنهايی،مانوس ،تا ابد

می خواهی بروی؟

           ـ برو ملالی نيست

            

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٦ - نازی

تصوري داشتم...

خيال كردم كه در كنار ساحل با خدا قدم مي زنم
 
در آسمان تصويري از زندگي خود را ديدم

در هر قسمت 2 جاي پا ديدم
 
يكي متعلق به من و ديگري به خدا
 
وقتي آخرين تصوير زندگيم را ديدم
 
به جاي پا روي شن نگاه كردم
 
ديدم كه چندين زمان در زندگيم
 
فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
دريافتم كه اين در سخترين نقاط زندگيم اتفاق افتاده
 
براي رفع ابهامم از خدا سوال كردم
 
خدايا فرمودي كه اگر به تو ايمان بياورم
 
هيچ زماني مرا تنها نخواهي گذاشت
 
ديدم كه در سخترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا بيشتر نيست
 
چرا در زماني كه بيشترين نياز به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟
 
خدا فرمود: فرزند عزيزم
 
تو را دوست دارم و تنهايت نمي گذارم
 
در مواقع سخت اگر يك جاي پا مي بيني
 
در آن لحظات تو را بدوش كشيدم.......

 

                         

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٦ - نازی